تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
احمد شاملو :

"سلاخي مي گريست ،

به قناري كوچكي دل باخته بود ."

;(

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 19:58  توسط آزاده حائري  | 

روز اول از يك كلاس آموزشي دو روزه :
يك ربع از كلاس گذشته بود كه سراسيمه وارد كلاس شد. بلافاصله شناختمش اما نمي تونستم ذهنم رو جمع كنم و اطلاعاتم رو كنار هم بگذارم . اون ، اينجا !! خودشو معرفي كرد : مينو اهراب مسئول بازرگاني. ديگه مطمئن شدم كه "مينو جون" من ، به مينو اهراب مسئول بازرگاني ربطي نداره.
بلافاصله فراموشش كردم. توي مطالب كلاس غرق شدم. بعدشم يوگا و بعدشم يك شام خوشمزه با علي ، آخه تولدم بود ;)

روز دوم از يك كلاس آموزشي دو روزه :
زنگ تفريح بود. چايي ريختم. صدام كرد و با مهرباني صندلي خالي كنارش رو به من تعارف كرد. نشستم. سرم رو بالا كردم تا ازش تشكر كنم. نگاهش ... باز هم خاطرات گذشته اي دور، درهمو بر هم ، ميومد تو مغزم و دور مي زد. اون شروع كرد. گفت مي شناسمت اما نمي دونم از كجا. ديگه مطمئن شدم. خودش بود. همون چشمها، همون موها ، همون لبخند. اما گذشت زمان رو روي تك تك اجزاء صورتش حس مي كردم. بهش گفتم كه من كي هستم. خوشحال شد. من هم.
دوستش داشتم. ملايم بود مثل نسيم، مهربان بود مثل دريا، خوشبو بود مثل ياس و اكنون پس از اين همه سال جلوي من نشسته بود. مينوجوني كه سالها عكسش رو نگاه مي كردم و اون رو مثل يك راز جستجو مي كردم، الان جلوي من نشسته بود. من كودك بودم و اون جوان و زيبا و امروز من بزرگ شده ام و اون مسن و زيبا.

"مينو جون" مربي زبان مهد كودك من بود.

(متاسفانه موفق نشدم که آن عکس را اینجا اضافه کنم :(  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 20:4  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره وب لاگم بعد از مدت زيادي درست شد !!!

منتظر باشيد.

به زودي ميام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 23:32  توسط آزاده حائري  |