تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
فرزانه عزيزم يك كتاب بهم هديه داد .
"نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد" اثر اوريانا فالاچي

نويسنده، كتابشو اينجوري تموم مي كنه :
"با گفتن اين كه زندگي وجود داره، سرما از پيشم رفت و خواب از سرم پريد! حس مي كنم دوباره خودم شدم! زندگي ... ببين! يه چراغ روشن مي شه! صدايي مي شنوم! يه نفر مي دوه، فرياد مي زنه، نااميد مي شه ! ولي هزارون نفر به دنيا ميان! صد هزار تا بچه! بچه هايي كه خودشون يه روزي مادر يا پدر بچه هاي سال هاي بعد مي شن! زندگي نه به تو احتياج داره، نه به من! تو مردي! منم شايد بميرم ! ولي مهم نيست، چون زندگي نمي ميره!"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 8:55  توسط آزاده حائري  | 

پس از آن ديگر خانه اي با اصالت تر از خانه پدر بزرگ نديدم
پس از آن ديگر انجيري به شيريني انجير خانه او نخوردم
پس از آن ديگر زير آسمان پر ستاره نخوابيدم
پس از آن ديگر نسيم سرد سحري را روي پوست كودكيم حس نكردم
پس از آن ديگر با صداي الله اكبر مغرب، دنبال جانمازم نگشتم
پس از آن ديگر روي هيچ زمين آجري، قدم نزدم
پس از آن ديگر هيچ تخم گل لاله عباسي را جمع نكردم
پس از آن ديگر براي ساختن بادبادك، به دنبال چسب دست ساز مادربزرگ نگشتم
...
وقتي پدربزرگ رفت، من كودكيم را گم كردم
او رفت و همه چيز را با خود برد
آنوقت من ماندم و حسرت نشناختنش.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 19:20  توسط آزاده حائري  | 

بر او ببخشائيد
بر او كه گاه گاه
پيوند دردناك وجودش را
با آبهاي راكد و حفره هاي خالي
از ياد مي برد
     و ابلهانه مي پندارد
كه حق زيستن دارد.

           بر او ببخشائيد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 20:26  توسط آزاده حائري  | 

وقتي جوون تر بودم ! با خودم خيلي رويا داشتم . انواع و اقسام . از هر مدلي كه بخواين . راجع به همه چي فكر مي كردم و راجع به همه چي ، يك رويا مي ساختم. مثلا با خودم فكر مي كردم صبح كه از خونه مي يام بيروم ، مثلا فلاني رو مي بينم و بعدش كلي داستان براي خودم مي ساختم .

البته الان ديگه فرصت داستان سرايي براي خودم ندارم . اما وقتي به اون موقع ها فكر مي كنم ، به سادگي و بيكاري و آرزوهاي كوچك شادي آور خودم ، لبخند مي زنم.

سر كوچه مون ، يك پسري زندگي مي كرد كه تازه يك ماشين گالانت آلبالويي خريده بود. اون موقع ها تازه ماشين خارجي وارد شده بود. با همسايمون سارا ، اسمشو گذاشته بوديم گلي ( با فتحه بخونين ).

دوست داشتم صبحها ، وقتي دارم مي رم مدرسه و از جلوي خونشون رد مي شم ، اين آقاي گلي از خونشون بياد بيرون و سوار ماشين بشه و من بر اثر يك اتفاقي ، با اين آقا پسر برخورد كنم.

راستش ۴ سال گذشت و من حتي يك بار هم اونو موقع رفتن به مدرسه نديدم .

شما هم يك كمي از آرزوها تون بگين ، فكر كنم باعث شادي بشه . مگه نه ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 13:46  توسط آزاده حائري  |