تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
دو ماه گذشته بود وقتی فهمیدم آن حادثه وحشتناک برایش اتفاق افتاده. باید می دیدمش. رفتم به ملاقاتش، مثل هميشه مطبش شلوغ بود و باز هم مثل هميشه من را بدون نوبت پذيرفت. نمي توانستم در چشمهايش نگاه كنم. مي ترسيدم تحمل نگاه كردن به چشمان غمدارش را نداشته باشم. فقط توانستم بگويم "خيلي متاسفم".
از دست دادن فرزند، خيلي بزرگتر از آن است كه بتواني درباره آن چيزي بگويي.
نشستيم. به او گفتم : "شما كه هميشه براي درد روح ديگران مرحم بوديد، مرحم روحتان كيست؟" سرش را پايين انداخت تا من چشمان پر اشكش را نبينم، فقط گفت : "بايد مراقب همسرم باشم" ... و بعد با هم گريستيم.

اكنون اين بزرگ ، اين مهربان، يكسال است كه دوري فرزندش را تحمل مي كند. يكسال است كه غم بزرگ خويش را به تنهايي به دوش مي كشد و فقط خدا مي داند كه چقدر دلم مي خواست اين كوله بارغم را از روي شانه هاي خسته اش بردارم ، اما افسوس كه خداوند مقدر كرده است تا او به تنهايي از اين آزمون صبر بگذرد.
و من هر شب نجوا كنان از خدايم، صبري بي پايان برايش، تمنا مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:1  توسط آزاده حائري  | 

خيلي وقته كه كارمند هستم و هفته اي پنج روز بيرون از خونه ، صبح تا شب كار مي كنم. البته منظورم از خيلي وقت، فقط به نسبت سنمه !!!

اما يك اخلاق بدي دارم و اون هم اينه كه دوست دارم ۸ بيام و ۵ برم . بدون اينكه هيچ اختلالي در برنامه ريزي من پيش بياد !

يك كمي مسخرست نه ؟ خب كار، هميشه هم منظم نيست. بعضي وقتا زياد ميشه و بعضي وقتا كم. بعضي وقتا سنگين مي شه و بعضي وقتا سبك.

اما وقتايي كه زياد و سنگين مي شه، من ناخودآگاه بداخلاق مي شم و اخمام مي ره تو هم!! اونقدر عصباني مي شم كه خودم هم از عصبانيت خودم متعجب مي شم! بهر حال كاره ديگه، خونه خاله كه نيست!

فكر مي كنم اوردن هر نوع دليلي، مثلا اينكه من خيلي به كارم علاقه مند نيستم يا كار اين شركت بيش از حد زياده يا يكي ديگه بايد حجم كارها رو كنترل كنه يا من براي خودم زندگي دارم يا ... فقط يكسري بهانه هستند كه باعث مي شه يك كمي دلم خنك بشه.

كار، همينه كه هست و من هيچ جوري نمي تونم عوضش كنم. يا بايد كار كنم و بپذيرم و ديگه غر نزم يا ديگه نبايد كار كنم. فكر كنم بين صفر و صد ، ديگه هيچي نيست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 14:12  توسط آزاده حائري  | 

كوتاه است در
پس آن به، كه فروتن باشي
چرا كه اگر به گاه آمدي باشي
دربان به انتظار توست
و اگر بي گاه
به دركوفتنت پاسخي نمي آيد
...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 16:12  توسط آزاده حائري  | 

 

دلم براي مدرسه و دوستاي ASHEGEM ، خيلي تنگ شده.
Azadeh-Sheida-Elham-Ghazal-Elham-Mitra
آخری میترا هست، سالهاست كه ازش خبري ندارم.

مدرسه هم براي خودش عالمي داشت، مگه نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 11:6  توسط آزاده حائري  | 

گه گاه
نا اميدي ها
زنداني تنگ را
براي قلبم مي سازند
و من را عاجزانه
در آن مي گذارند
تا با گريه هايم خو كنم

و گه گاه
خودم چمدانم را بر مي دارم
و با تمام تنهايي هايم
قدم به دنياي نااميدي ها مي گذارم
تا بتوانم در تاريكي شهر،
دور از چشمهاي انسانهاي خوشبخت،
بر زخمهاي دلم بوسه زنم
شايد كه التيام يابند

تو نوري بودي
كه از روزنه اي كوچك
به سرزمينم تابيدي
و شبها نسيم
ترانه گرم تو را
در گوشم زمزمه مي كند
تا من درسرماي اين زمستان
آرام آرام به خواب روم

تو كجا بر زخمهايت مرهم مي گذاري؟
و نا اميدي ها تو را به كدام سرزمين مي برند؟
آيا سرزمينت
روزنه اي دارد تا من
تمام عشقم را
در گوش نسيم زمزمه كنم
تا نسيم ، با پيغام من
تمام شهرت را گرم كند؟

بهمن ۱۳۷۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 9:16  توسط آزاده حائري  | 

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي:

"مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
برفراز تاج زيبايش
تار و پود جامع اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را"

مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
"آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست"

دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
"شايد او خواهان من باشد"
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مقصد او... خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند
"كيست پس اين دختر خوشبخت؟"

ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست .. آري .. اوست
"آه، اي شهزاده، اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي "

زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
"اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره ... قصر پر نور است."

مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زير شهر غمگين رخت
مردمان با ديده خيران
زير لب آهسته مي گويند

"دختر خوشبخت!..."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:42  توسط آزاده حائري  | 

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
كوچه به كوچه
باغ انگوري
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا كه شبا
پشت بيشه ها
يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو ميذاره
تو آب چشمه
شونه مي كنه
موي پريشون...

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
ته اون دره
اون جا كه شبا
يكه و تنها
تكدرخت بيد
شاد و پر اميد
مي كنه به ناز
دسشو دراز
كه يه ستاره
بچكه مث
يه چيكه بارون
به جاي ميوه ش
نوك يه شاخه ش
بشه آويزون ...

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
از توي زندون
مث شب پره
با خودش بيرون،
مي بره اون جا
كه شب سيا
تا دم سحر
شهيداي شهر
با فانوس خون
جار مي كشن
تو خيابونا
سر ميدونا:

‌‍‌‍"- عمو يادگار!
مرد كينه دار!
مستي يا هشيار
خوابي يا بيدار؟"

مستيم و هشيار
شهيداي شهر!
خوابيم و بيدار
شهيداي شهر!
آخرش يه شب
ماه مياد بيرون،
از سر اون كوه
بالاي دره
روي اين ميدون
رد مي شه خندون

يه شب ماه مياد
يه شب ماه مياد ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 8:21  توسط آزاده حائري  | 

توي خونتوي فرش دارين؟
حتما دارين. فكر كنم توي اكثر خونه هاي ايراني ، حداقل يك فرش نفيس دستباف پيدا بشه. اگر جزو طبقه متوسط رو به بالاي جامعه باشين ، مطمئنا فرش توي هالتون هم دستبافه .
وقتي يك شيء خيلي گرون مي خريم، مثل تابلوي قديمي، طلا ، ترمه ، اشياي عتيقه و امثال اينها ، اونها رو جاهايي مي زاريم كه كمترين آسيبي بهشون نرسه. اما خب، فرش بيچاره مجبوره كف اتاق پهن بشه و زير پاي ما، لگدكوب .
بيچاره اصلا براي همين بافته مي شه .
اما وقتي خوب فكرشو مي كنم، واقعا بي انصافيه كه من، زحمت بافنده فرش دستباف خونمو نديده بگيرم و باهاش مثل سنگ كف خونه رفتار كنم . اين بي انصافيه كه من با كفش هاي كثيف بيرون، روي فرشي راه برم كه بافندش موقع بافتن اون، وضو گرفته.
خيلي وقتها، از اين كه كف خونم فرش پهنه و من با بي توجهي روش راه مي رم، از خودم بدم مي ياد. بعضي وقتها هم روي فرش مي شينم و سجده مي كنم و از خدا براي بافندش، سلامتي مي خوام.

فكر مي كنين، خل شدم ؟ پيشنهاد مي كنم كتاب "بچه هاي قاليبافخانه" نوشته مراد كرماني رو بخونين.
اميدوارم بعدش، وقتي مي خواين روي يك فرش قدم بزارين ، به احترام هنر و زحمت بافندش، كفشهاتونو  در بيارين.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 9:30  توسط آزاده حائري  |