تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

تا حالا شده از به يادآوردن يك خاطره ، چشماتون پر اشك بشه ؟
تا حالا شده حاضر باشين بخش بزرگي از زندگيتونو بدين اما فقط يك روز به اون لحظه پر خاطره برگردين ؟
تا حالا شده براي از دست دادن لحظاتي توي زندگيتون ، يك غم سنگين بشينه توي سينتون ؟
تا حالا شده يك آه سنگين بكشين و با خودتون بگين يادش بخير اون روز ؟

براي من اين اتفاق خيلي ميافته . و فقط براي يك چيز .
اگر بگم باورتون نمي شه .
   " خونه پدربزرگ "

ما، آخر تابستونا ، براي ديدن مادربزرگ و پدربزرگ ، به مشهد مي رفتيم . سالي يك بار ، فقط دو هفته . يك حياط بزرگ كه يك خونه آجري دوطبقه وسطش بود . سقفهاي چوبي . آشپزخونه بسيار قديمي . اونقدر قديمي كه كابينت ها به جاي در فلزي ، پرده داشتند. دو اتاق بزرگ طبقه اول ، سه اتاق و يك آشپزخونه طبقه دوم . همه پنجره ها طاقچه داشتند . يك طاقچه پهن كه من مي تونستم اونجا پتو بندازم و راحت چند ساعتي بخوابم . پنجره ها به سمت شرق و جنوب بودند و صبحها حسابي نور مي يافتاد توي خونه .
اهل خونه تابستونا طبقه اول بودند و زمستونها ، گلدونهاي حياط رو ، توي اتاق بزرگ طبقه اول جا مي دادند و به طبقه دوم كوچ مي كردند. اين خونه قديمي ، با تموم سنتي بودنش ، يك اتاق پذيرايي براي مهمان توي طبقه دوم داشت . مبلهاي استيل ، كه هميشه يك روكش سفيد روش بود تا خاك نگيره و يك فرش خيلي خوشگل كه توي اين اتاق بزرگ ، خود نمايي مي كرد. بايد مهمان خيلي عزيزي ميومد تا در اين اتاق باز مي شد. معمولا به خاطر ما بچه ها ، در اتاق بسته بود . به ما مي گفتند : "بدو بدو مخصوصا توي اين اتاق ممنوع"

ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 19:58  توسط آزاده حائري  | 

كوچه باراني ست ،
كوچه و پسكوچه باراني ست .
وعده گاه من و "او" آب افتاد.
چكمه اي نيست و ...
             چتري
چكنم با علف هرزه راه ؟

مادرم ديشب گفت ،
مادرم ، وقت نماز مغرب -
            كه سر از سجده گرفت -
مثل آرامش يك دريا
و به آرامي گيسوي "ربابه"
             (با من گفت) :
نكند فردا،
زير باران ، بي چتر،
انتظاري بكشي
نكند فردا،
بنشيني سر سنگ
كه در آن ساعت -
          شايد
كوچه باران بشود
و تو بيمار شوي .

كوچه باراني ست.
مادر من چه عبث مي گويد.
و نمي داند من
اگر آرام بيايد "او"
باكي از سيل نبايد بكنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 12:15  توسط آزاده حائري  | 

امروز صبح خودم ماشين داشتم كه برم شركت . از صدر پيچيدم توي مدرس . انداختم توي خط سبقت و پامو گذاشتم روي گاز . يكدفعه ديدم سمت چپم ، سرتاسر ، تعدادي سبز پوش وايسادن . رديف به رديف . منظم . سربلند و فروتن ! و با شور و هيجان تمام ، برام دست تكون مي دادن و شادي مي كردن و مي رقصيدن و زندگي رو زمزمه مي كردن .
چه هيجاني بهم دست داده بود. تا حالا اينقدر احساس شادابي نكرده بودم . احساس بزرگ بودن و مهم بودن. واقعا لذت بخشه كه آدم صبحشو با چنين استقبال باشكوهي آغاز كنه .
در يك كلمه ، بي نظير بود.

پيشنهاد مي كنم يك روز صبح ، وقتي داري به زمين و زمون بد و بيراه مي گي كه مجبور شدي صبح زود از خواب پاشي، بندازي توي خط سبقت مدرس و رديف درختهاي سبزي كه براي استقبال از تو ، سرشونو خم كردن و برگاشونو براي سلام به تو تكون مي دن ببيني .

بهتره اون موقع سرتو بالا بگيري و به خودت ببالي . به اينكه اين همه زيبايي و نشاط ، براي توست و فقط تو بايد لذت ببري ، فقط تو .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:46  توسط آزاده حائري  | 

مدت سه ماه است كه اين كتاب رو دستم گرفتم و دارم مي خونم . تازه آخراي جلد اول هستم ! خدا بيامرزتت شاملو ، بي نظير ترجمه كردي . اگر ترجمه شاملوي اين كتاب رو نخوندين ، پيشنهاد مي كنم يه نگاهي به كتاب بزنيد .

البته اين كتاب به درد بي سوادايي مثل من نمي خوره كه فقط دوست دارن تند تند يه چيزي رو بخونن و تموم كنن. به هر حال من هنوز جا نزدم و انشاءالله به زودي جلد دوم رو شروع مي كنم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 9:5  توسط آزاده حائري  | 

از اول ارديبهشت كه نيمه وقت شدم ، مجبور شدم كه تنها برگردم خونه. با يك كمي پياده روي مي رسيدم به ايستگاه اتوبوس . اتوبان مدرس ، پل عباس آباد . شركت واحد واقعا شرمنده كرده . من با يك اتوبوس ، مي رم تا ميدون قدس . خيلي سريع . اما خب ، نمي شه كثيفي اتوبوس ها رو نديده گرفت و ... بگذريم . صحبت من اصلا به شركت واحد مربوط نمي شه .

داشتم مي گفتم ... توي اين ايستگاه اتوبوس ، مثل همه ايستگاه هاي ديگه ، يك نيمكت بود با يك سايبون . خيلي تر و تميز و مرتب نبود اما به هر حال بود ! يك ماه و نيم گذشت . نيمه خرداد كه ديگه هوا گرم شد ، در مدت يك روز ، شايدم كمتر ، اين نيمكت و سايبونش ناپديد شد و سنگهاي كف ايستگاه ، كنده شده بود ! ما هم توي دلمون گفتيم : دست شهردار درد نكنه . مي خواد رئيس جمهور بشه و داره به اين مردم حالي مي ده و مي خواد يك ايستگاه ترو تميز راه بندازه !

همچين فكر مي كردم كه انگار تا حالا توي سوئيس زندگي كرده بودم و تا حالا هيچ رئيس جمهور ايراني نديده بودمو بچه اين انقلاب نبودم !

باز هم بگذريم . خلاصه يك مدتي گذشت اما از نيمكت و سايبون خبري نبود . تا اينكه ديديم شروع كردن كف اونجا رو سنگ كردن و ... مثل اينكه بالاخره يادشون اومده كه بايد اينجا رو درست كنن ! كف و سنگ كردن و يك ميله نقره اي خيلي قشنگ بين پياده رو و جوب ، كاشتن توي زمين . الان سه ماه و نيم از اون موقع مي گذره اما توي ايستگاه غير از اون ميله نقره اي ، چيز ديگه اي نمي بيني . اگر شهردار سابق و رئيس جمهور محترم مي دونست كه ايستادن زير آفتاب ، چقدر براي اين مردم خطرناكه و هزينه قرص هاي آبي ، چقدر از هزينه يك سايبون ، بيشتره ، هيچ وقت اين كارو نمي كرد.

باز هم بگذريم . اصلا قضيه نيمكت و سايبون رو فراموش كنين. اين مردم قانع و مظلوم كه چيزي نمي گن . همشون مي رن زير سايه چند تا برگ درختي كه هست و معصومانه منتظر اتوبوس مي مونن. مسئله مهم اون ميله نقره اي كه من اصلا نمي دونم به چه درد مي خوره ! شايد براي اينكه مردم بهش تكيه بدن تا خسته نشن ! يا شايد براي اينه كه مردم كنار اون به صف وايسن ! يا شايد براي اينه كه يك وقت توي جوب نيفتن يا ... من كه نمي دونم .

اگه يه روز گذرتون به اين ايستگاه اتوبوس افتاد ، به اين ميله نقره اي زيبا حتما يك نگاهي بكنين و سعي كنين فلسفه وجودي اونو بفهمين . اگر فهميدين به ما هم بگين تا از اين ابهام بزرگ بيايم بيرون !

به اميد آباداني ايران

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 15:17  توسط آزاده حائري  | 

من تمنا كردم
كه تو ، با من باشي
تو به من گفتي
    - هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين
            هرگز
                   كشت

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 11:6  توسط آزاده حائري  | 

ديشب تصميم گرفتيم بريم كابوكي ! كابوكي رستوران محبوب من و علي توي خيابون سعدآباد . وقت سفارش غذا ، يك خانمي جلوي من بود. چروك هاي صورتش ، نشون مي داد ، سالها تجربه رو پشت سر گذاشته. هر چي بيشتر به اين خانم نگاه مي كردم، صورتش برام آشنا تر مي شد. علي اومد . ازش پرسيدم اين خانم رو مي شناسه . گفت نه . اين پا اون پا كردم . دلم مي خواست ببينم كي هست. خلاصه رفتم جلو . بهش گفتم خيلي براي من آشناييد. قبلا دبير بودين؟
خنديد و گفت نه . من ناظم بودم.
واي چه بد. هر چي سعي مي كردم يادم نمي اومد ناظم كجا بود . اسمش هم يادم نمي اومد.
مثل اينكه ديد من ديگه زيادي خنگم :)
خودشو معرفي كرد : خانم رحماني ، دبيرستان سميه .
يك نفس راحت كشيدم. بالاخره شناختمش ! بازنشسته شده بود. اون هم از حال و احوال من پرسيد. به نظرم خيلي پير شده بود. از سال ۶۸ ! خوب ۱۶ سال گذشته .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 9:37  توسط آزاده حائري  | 

آخرين باري كه به يك نااميد ، اميد دادي يادت مي ياد ؟ البته نبايد اميد رو با تعارف قاطي كرد. خيلي وقتها تعارف مي كنيم و فكر مي كنيم داريم به طرف اميد مي ديم . حتي به خودمون . و خودمون هم مي دونيم كه همش الكيه و تعارفه .

اينكه آدم قدرت اين رو داشته باشه كه به خودش و ديگران اميد بده ، خيلي عاليه . اميد زندگي كردن . اميد تلاش كردن. اميد سلامت شدن . اميد موفقيت و ...

من يكي رو مي شناسم كه مي تونه واقعا اميد بده . به افرادي كه از بيماري ام اس ، كمي خسته اند و كساني كه به خاطر ضعف جسماني ، از محيط اطرافشون ، غافل مي شن.

خانم كوكبي ، كه با مريضهايش يوگا تمرين مي كنه ، طوري با آنها رفتار مي كنه ، كه تا مدتها ، باور سلامتي و سلامت شدن ، توي ذهن و خون و خونه اين افراد مي مونه .

خسته نباشي و دستت درد نكنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 13:40  توسط آزاده حائري  | 

اين ديوارها رو مي بيني كه بين دوتا خونه جدايي انداخته ؟
بعضي هاشون سنگي هستن، بعضي هاشون از آجر درست شدن، بعضي هاشون از سيمان و بعضي هاشون از خشت. ديوارهاي خونه هاي قديمي در حال خراب شدنه. ديگه چيزي نمونده كه دوتا خونه بشه يك خونه.
دل من و تو هم يك ديوار داره . ولي يك ديوار سنگي . اي كاش مثل خونه هاي قديمي اميد خراب شدن ديوار بود. نمي دونم با چي بايد ديوار دلتو خراب كنم. دوست ندارم منتظر بمونم تا خودش خراب بشه. چون شايد تا اون موقع صاحب خونه مرده باشد.
هر خونه يك در هم داره . هر دري يك قفل داره. ولي قفل در تو ، كليد نداره .
هر خونه پنجره داره. پنجره هاش از شيشه است. صبحها زير نور خورشيد برق مي زنه و بچه هاي رهگذري كه رد مي شن ، دماغاشونو مي چسبونن به پنجره ها تا توي خونه ها رو ببينن . دل تو هم پنجره داره ، ولي تو، پشت اونها رو با گل پوشوندي تا كسي توشو نبينه. كسي نمي دونه تو خونت چيه !!
هر خونه نشونه اي داره . براي هر كلبه خرابه اي ، هركجاي دنيا كه باشه ، مي شه يك آدرسي داد. خونه تو هم حتما نشونه اي داره ولي كسي نمي دونه خونت كجاست تا آدرسشو بده.

خداي من چه دلي ، ديواراش سنگي ، پنجره هاش گلي ، قفلاش بي كليد و خلاصه يك خونه بي نشونه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 20:58  توسط آزاده حائري  |