در سرزميني كه مردمانش جامه سياه بر تن مي كنند،
كودكانش محبت مادرانه را از غريبانه ها طلب مي كنند،
در سرزميني كه دروغ لالايي كودكانه است
و هيچ دختركي عروسكي ندارد،
در آنجايي كه ياران در پشت چهره هاي مهربانشان
قلبهايي سنگي را ارج مي نهند،
در آنجايي كه خنجر دوستان با محبت بر قلبها مي نشيند،
در آنجايي كه صداي شكستن دل ، ترانه شيريني است ،
در آنجايي كه "مرگ مائده مي آفريند"،
در آنجايي كه عشق مفهوم زشت هوس است ،
در سرزميني كه كبوتر به پرواز نمي انديشد و قناري به آواز...
من و تو بيگانه ايم ، با سرزمينش ، با مردمانش ، حتي با ترانه هايش .
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:8  توسط آزاده حائري
|
از خواب بلند شدم. تمام ديشب خواب پريشون ديدم. آخه يك كمي دلهره داشتم. هميشه همينطور بوده. چراغ آشپزخونه روشن بود. معلوم بود كه مادر هم مثل من ، با نگراني ، زودتر از همه بيدار شده. دست و صورتمو شستم. مادر به زور يك لقمه نون و پنير گذاشت تو دهنم و من به زور چايي قورتش دادم. عجله داشتم . دلم شور مي زد. رفتم تو اتاقم . به گوشه اتاق نگاه كردم. سرجاش بود. همونطوري كه ديشب بود. در واقع يك هفته هست كه اونجاست . يك كيف نو . روپوشمو پوشيدم. بالاي كيفم گوشه اتاق آويزون بود. روپوش خاكسري جلو بسته . مال پارسال بود. مادرم برام مي دوخت . هر دو سال يك بار . پايين روپوش رو ۱۰ سانت بلندتر مي گرفت تا سال ديگه هم بپوشم. كفشم رو پوشيدم. خدايا چقدر دلشوره داشتم. يك كمي سردم بود. نمي دونم آيا هوا يك شبه سرد شده بود يا من حالم بد بود. رفتم توي كوچه. درختها !!! اونها هم به نظرم يك شبه ، زرد شده بودند. هواي تازه بهم خورد. يك كمي حالم بهتر شد. چقدر مثل من توي خيابونا زياد بودند.همه مثل من . وقتي وارد مدرسه شدم ، وقتي كلاس بندي شديم ، وقتي دوستاي قديمي رو ديدم دلهره و دلشورم از بين رفت و كم كم احساس گشنگي كردم. مادرم مثل هميشه يك لقمه كوچك نان و پنير گوشه كيفم گذاشته بود. دستش درد نكنه . اما خب ، بوفه مدرسه يك چيز ديگه بود....
مجبور بودم چشمامو باز كنم. داشت ديرم مي شد. بايد مي رفتم سر كار . لباس پوشيدم . از خونه رفتم بيرون . سوار تاكسي شدم. چشمامو بستم و هواي سرد مهر رو با عطش زياد ريختم توي ريه هام. نمي دونم چرا هميشه اول مهر ، اين قدر دلم مي گيره .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 22:36  توسط آزاده حائري
|
سلام دوستان
من آزاده هستم . 28 سالمه . دانشگاه رفتم ! . ازدواج كردم . يك همسر خوب دارم و در مجموع خوشحال زندگي مي كنم. گاهي يك چيزايي ناراحتم مي كنه . دوست دارم براي يكي بنويسم و امروز خيلي خوشحالم كه مي توانم براي شما اين كار رو بكنم. اگر چه بيشتر دوست دارم انتقاد كنم اما به خاطر اينكه روحيه مثبت شما رو از خودم دور نكنم ، قول مي دم از چيزهايي هم كه خوشحالم مي كنه بنويسم. فكر كنم براي شروع كافيه .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 22:22  توسط آزاده حائري
|