امروز برای من یک روز خاص بود و من از صبح سعی کردم که کارهای مورد علاقمو انجام بدم.
وعده غذایی مورد علاقه من صبحانه است و من سعی کردم که یک صبحانه شاهانه برای خودم درست کنم. اگرچه فقط یک نیمرو بود اما چسبید.
مامانم گفت تولدت مبارک. من هم گفتم مبارک تو باشه ! گفت برای من که خیلی مبارک بود. چقدر دوستش دارم.
با بچه ها رفتم خرید. من هم مثل هر زن خانه دار دیگه عاشق خرید کردنم. اگرچه خرید شیر و مرغ بود اما چسبید.
ظهر بعد از اینکه تارا رو با هزار زحمت خوابوندم خودم هم دراز کشیدم. عاشق خواب ظهرم. اگرچه دیگه عادت خواب ظهر از سرم پریده و خوابم نبرد اما چسبید.
شب شام مفصلی درست کردم. شامی که بهار و علی دوست داشتند. ظرف های مهمونیمو در آوردم و سر میز شمع روشن کردم. اگر چه من اصولا غذا درست کردن رو دوست ندارم و تارا زود شمع ها رو فوت کرد اما چسبید.
نشستم جلوی تلویزیون تا با سریال های شب حال کنم اما پارازیت داشت و من هم خودم رو با فیس بوک سرگرم کردم. این یکی خیلی چسبید چون خیلی ها برام پیغام تولد مبارک گذاشته بودن و من خیلی انرژی مثبت گرفتم.
آخر شبه. اگر چه امروز من خیلی خاص نشد اما روز خوبی بود. دلم گرفته چون باید یک سال دیگه برای این روز صبر کنم. یک سال صبر می کنیم. یک سال زندگی می کنیم البته اگر خدا بخواد. یک سال زحمت می کشیم. یک سال برای دیگران روز خاص می سازیم تا روز خاص ما برسه.
تولدت مبارک باشه آزاده . دوستت دارم.