اين بچه بي اسم ما که همچنان بهش بچه مي گيم خيلي تکون مي خوره . مخصوصا نزديکاي صبح که من بي خواب مي شم و گشنه ديگه نمي فهمه که چي کار کنه. اونقدر وول مي زنه که مجبور مي شم برم يه چيزي بخورم تا خوابم سنگين بشه و بخوابم.
ديشب دلم مي خواست براي مامانم درد دل کنم و يک عالمه گريه. آخه اعصابم ضعيف شده. خستم. بدنم کوفتست. خودمو فراموش کردم.
هيچ کاري نمي تونم بکنم فقط همينکه مي تونم به کاراي بهار برسم خدا رو شکر مي کنم. يه غذايي بپزم و به بهار غذا بدم و بخوابونمش. با بهار دعوام شد. خيلي بد. گريه مي کرد و پشت سر هم مي گفت مامان و من هم سرمو کرده بودم زير لحاف و اون يک ريز مي گفت مامان !
اون هم بغل مامانشو مي خواست مثل من. اون چيزي که خودم دلم مي خواست داشتم از بچم دريغ مي کردم. بغلش کردم و آروم شد. هر دو با چشم گريون به خواب رفتيم.
