تبليغاتX
گل شمعدوني

گل شمعدوني

من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

بهار بيدار شد و نصفه شبي خرما خواست. من رو هم بي خواب كرد. همينجوري خوابم نمي بره حالا كه ديگه بدتر شد.
استخوناي لگنم خيلي درد مي كنه. يك ساعتي هم نشسته خوابيدم اما خيلي فايده اي نداشت. براي لحظه اي كه دو باره بتونم رو شكم بخوابم لحظه شماري مي كنم . چيزي نمونده ديگه . فقط سه ماه و نيم ديگه !!!
ديروز ظهر ساعت ۱۲ و نيم با بهار نشستيم و كلي ميوه خورديم. خيار و نارنگي و موز و پرتقال . بعدشم يك بشقاب پر ماكاروني و بعدشم به بهار يك شيشه پر شير دادم. ساعت شده بود ۲ و نيم. وقتي شيرش تموم شد- من كه فكر نمي كردم ديگه شيرشو بخوره- گفت : (با حالتي كه نفسش بالا نمي يومد) مامان، دلم خيلي گنده شده ! اونقدر سير شده بود كه ديگه شام هم نخورد. فكر كنم براي همين حالا بيدار شده بود و خرما مي خواست. دلش ضعف مي رفت.

آخر هفته دوتا فيلم ديديم. بالاخره با علي يه وقتي پيدا كرديم كه بشينيم و فيلمي ببينيم. خوش گذشت. وقتي همه خوابيم و خروس جنگي .
از جمعه شب كه خروس جنگي ديديم تا همين امروز ، من شش بار ديگه خروس جنگي ديدم ، البته با بهار !!!!!! خيلي از اين فيلم خوشش اومده !! ديگه از فيلم هندي و شاهرخ خان دست برداشته گير داده به رضا عطاران !!
فردا مي رم مهموني و نهار و شام پختن ندارم، دل همتون بسوزه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:23  توسط آزاده حائري  | 

جالبه !

وقتي مي فهمن كه دومي تو راهه ، مي گن :

- اي واي ،
- مي خواستي ؟
- اشكالي نداره !

جالب تر اينكه وقتي به اين آدما نگاه مي كنم خودشون دوتا بچه دارن به فاصله يك سال ، يك سال و نيم ، دو سال !  و خيلي هم خوشحالند از كاري كه كردن .
اما مثل اينكه وقتي از من مي شنوند، به نظرشون كار معقولي نمي ياد. بايد بهشون ياد آوري كرد كه اونا ديگه الان پير شدن. اون وقت كه جوون بودن و حوصله داشتن ، بچه هم اوردن و همه چي به خوبي و خوشي گذشته و البته من هم هنوز جوونم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:23  توسط آزاده حائري  | 

ديشب خواب مي ديدم .
چقدر دور بودي، نمي ديدمت ، اما مي شناختمت.
صدايت آشنا بود و بوي نفسهايت.
بادي وزيد و تو در باد گم شدي.
صدايت زدم اما صدايي نشنيدم.
به سويت دويدم اما ر فته بودي.
من تنها مانده بودم روي آن تپه بلند و وسيع.
هر چه نگاه مي كردم دشت بود و دشت . بزرگ ، خيلي بزرگ و تمام اين زمين با نور ماه روشن بود. روشن روشن.
ترسيدم.
بيدار شدم.

خواب ديده بودم. من در يك اتاق كوچك با يك نور كم چراغ خواب زير يك پتوي نازك و روي يك زمين سخت خوابيده بودم. كودك درونم  مي غلطيد و بهارم مرا با نفسهايش نوازش مي كرد. اما درونم سرد بود و پر از سرما !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:50  توسط آزاده حائري  | 

چقدر دلم گرفته ، چقدر مي ترسم. براي دخترم شايد ، يا نه ، براي خودم بيشتر .

چقدر دلم گرفته ، اما دلتنگي من كجا و دلتنگي مادري كه فرزندش كشته شد كجا .

چقدر دلم گرفته . از سياست بيزارم. از بازي سياست بيزارم. از اينكه مردم در مقابل هم بايستند بيزارم. از ريختن خون، از گريه پدر ، از ناله كودك بيزارم.

ازاينكه مي بينم هم راي من ، حاضره خون برادر من بريزه تا اون به هدفش كه فقط كشف حجابه برسه بيزارم.

اي مردم كه ديروز اعلام همبستگي كردين تا راي هاي خودتونو پس بگيرين ، اگر رأيتونو پس گرفتين و موسوي رئيس جمهور شد و گشت ارشاد و برنداشت چه مي كنين ؟ از اون روزي كه به موسوي فحش مي دين و مي گين اشتباه كرديم  فقط به بهانه گشت ارشاد، بيزارم.

از اونايي كه زود فراموش مي كنن ، بيزارم .

از اونايي كه زود مي بخشن ، بيزارم.

از قدرت و بازي قدرت بيزارم.

از اينكه فقط وقتي با خدا كار دارم صداش مي كنم  و فرياد مي زنم الله اكبر ، از خودم بيزارم .

از اونايي كه رو بازي نمي كنن ، بيزارم.

از اينكه داستان من و تو و اوني كه جون داد تاريخ مي شه بيزارم. همون تاريخي كه سوم دبيرستان توي يك كتاب قطور مي دن تا بخونيم و امتحان بديم . همون تاريخي كه  بعد از امتحان ، توي سرتاسر خيابان سعدآباد ، ريز ريز شد . همون تكه كاغذي كه دختر من و تو ، پاشو گذاشت روش و از خوشحالي تموم شدن امتحان تاريخ ، رنگ قرمز خون برادران و خواهران منو نديد.

از تاريخ شدن بيزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط آزاده حائري  | 

چقدر ظريف و شكننده بود. ناخنهايش مثل كاغذ بودند. موي سرش مثل ابريشم. پوستش مثل آب. زلال و شفاف . هنوز عمري از او نگذشته است . ناخن هايش ضخيم تر شده اند. موهايش كلفت تر و پوستش خشن تر. پاهايش ديگر به نوزادي نمي ماند. كف پاهايش بزرگ شده است و مقاوم . آنقدر قوي شده كه مي تواند بدنش را روي همين دوپا تحمل كند و از اين سو به آن سو بكشاندش . به همانجايي كه مغز ، اين فرمانده بزرگ ، فرمان مي دهد.

خوب مي بينم . زخم روي پيشانيش را و پينه زانوانش را . اما امان از آنچه نمي بينم. از آنچه حتما زخم مي شود اما من نمي فهمم. از آنچه پينه مي بندد اما ظاهر نمي شن. با آن چه كنم. اي كاش مي توانستم روحش را در آينه ببينم  تا اگر زخمي برمي دارد، ترميمش كنم. مي دانم كه روح كودكم ، چون روز اول تولدش نخواهد ماند. اما خدايا ، به من قدرتي ده تا بتوانم روحش را از هر آنچه در كمينش هست محافظت كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط آزاده حائري  | 

نوشتن مثل حال آدمه. در واقع چون وابستگي خيلي نزديكي به حال و احوال داره ،  يك روز آدم نوشتنش مياد و يك روز نمي ياد. البته اين ارتباط لزوما اين نيست كه اگر حالت خوبه بنويسي و اگر بد ننويسي ، بعضي وقتا هم برعكسه. خلاصه اينا رو گفتن كه فقط يه چيزي گفته باشم !

از روزي كه فيس بوك تعطيل شد و حالا من نمي دونم چرا دوباره فيس بوك دارم - دوباره باز شده يا علي كامپيوترمرمو دست كاري كرده كه فيس بوك مي بينم - تصميم قاطع گرفتم كه دوباره به وب لاگم برگردم. دلم براش تنگ شده بود. مثل اين  ميمو نه كه به خونه قديميت سر بزني و از همه مهمتر دلت براي همسايه ها و حرفهاي قشنگشون بال بال بزنه. دلم براي شماها بيشتر تنگ شده . عليك سلام يادتون نره.

فيس بوك هم بد چيزي نبود. پيدا كردن اون همه دوست قديمي ، چند روز ياد روزهاي گذشته ، چند روز حسرت ، چند روز شادي ، چند روز دلتنگي ، بعد ديگه تموم مي شه و مي ري سراغ فضولي . اين چي مي گه ، اون چي كار مي كنه ، ااااا  اين دوست اينه !  يا اون هنوز مجرده ، و خلاصه از اين حرفها ديگه . اگر توي دورترين دستشويي خونه به كامپيوتر ، كه توالتش حتما فرنگي باشه به طوري كه وقتي نشستي حالت صدا خفه كن بوجود بياره ، يك باد خيلي ملايم ازت خارج بشه ، فيس بوك حتما حتما ازش خبردار مي شه و حالا اون همه آدمي كه  فرند هاي تو هستند ، نه تنها در صفحه اول فيس بوك يك آلارم قرمز دريافت خواهد نمود بلكه براشون ايميل هم خواهد شد .  اين بود كه من  ترسيدم و  همين مسئله  زمينه اي شد براي بازگشت به وطن اصلي يعني وب لاگ !

تب انتخابات خيلي بالا رفته . هر چهار سال اين اتفاق مي يافته . همه كلي شور و هيجان دارن. بعضيا اصرار دارن كه راي دادن بي خوديه و فايده اي نداره و راي نمي دن. بعضيا مي گن حتما بايد راي داد . بعضي ها هم كه نمي تونن تصميم درستي بگيرن مي شينن تا ببينن روز راي گيري كسي مي برتشون كه راي بدن يا نه. به كي هم خيلي مهم نيست .

هر چهار سال همين اتفاق مي يافته. با دودسته اول و آخر كاري ندارم. اما مي خوام به اونايي كه راي مي دن بگم كه : تورو خدا وقتي راي دادين سر حرفتون بمونين حداقل براي ۴ سال . يك ماه كه گذشت برنگردين بگين اين هم كه فايده اي نداشت ! تقلب كردن ! از خودشون بود ! اشتباه كرديم ! اينا حرف هايي هست كه هميشه بلافاصله بعد از انتخابات شنيده ام. الحمد الله اجازه نمي دين كه طرف ببينه اوضاع چه خبره.  انتظار دارين طرف بياد چي كار كنه ؟ ماه و بذاره رو زمين ؟ يادمون نره رئيس جمهور آينده يك آدمه نه يك فرشته.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 8:41  توسط آزاده حائري  | 

بهار گفت : اين سوسن و سنبل و سبزه در اين هواي خسته به چه كار آيد ؟
گفتم : از اين هواي خسته و تيره گريزي نيست. دل به تهران و خانه و كوچه داده ايم و دل به اين هواي غم آلود داده ايم. بيا و نفس تازه ات را در اين هوا بدم تا طراوت نفست، هواي شهرم را آبي كند.

بهار چرخيد و خنديد و رقصيد.

پنجره ها را برايش گشودم . سفره ترمه قديمي ام را روي ميز انداختم و آنرا با سبزه و ماهي و آينه، با سير و سركه و سمنو، با سنجد و سيب و سماق آراستم.

باز هم بهار چرخيد و خنديد و رقصيد.

ديروز ديدم كه هواي خانه ام ، هواي آسمان شهرم آبي است.گويي بهار از پنجره هاي گشوده تمامي خانه ها سرك كشيده بود. گويي همگي منتظرش بودند و برايش سبزه اي آراسته بودند.

بهارتان سبز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:3  توسط آزاده حائري  | 

امروز با دوستم رفتم محله پشت باغ سپهسالار تا براي بهار كفش بخرم. فكر مي كردم كه اونجا ارزونتر هست. نمونه كفش بهار رو با خودم برده بودم.

كار سختي بود. بايد به رنگ لباسش ميومد. فكر رنگ جوراب شلواريش بودم. مدلش مهم بود. خدارو شكر خيلي به فكر قيمتش نبودم و اين فاكتور حذف شده بود.  يكي دو مدل انتخاب كرديم اما سايز بهار رو نداشت. خلاصه يك كمي موضوع پيچيده بود.

مي دونين اونجا به چي فكر كردم ؟ فكر كردم اگر يه روز بهار براي يك لباس خاكستري با گلهاي صورتي يك كفش نارنجي پسنديد و براي خريدنش اصرار مي كرد من بايد چي كار مي كردم ؟ مي خريدم ؟ يا نمي خريدم ؟ آيا مي شه به يك بچه ۳-۴ ساله سليقه خدمونو تحميل كنيم ؟ شايد به نظر اون نارنجي خيلي هم به صورتي بياد !!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:8  توسط آزاده حائري  | 

هميشه تموم شدن بهمن منو دلگير مي كنه. ماه بهمن رو خيلي دوست دارم. شايد چون تولدمه . شايد چون دهه فجر داره . دهه فجر منو شاد مي كنه . به خاطر اينكه مدرسه مي رفتيم اما درس نمي خونديم. تا راهنمايي از كلاسا در مي رفتيم چون توي گروه سرود بوديم يا نمايش و بايد تمرين مي كرديم ! يادش بخير.  با اينكه با تموم شدن بهمن به عيد نزديك تر مي شيم اما با اين حال دلم مي گيره. به نظرم اسفند ماه دلگيريه. 

دخترم خدارو شكر از محسن به كامران و هومن ملقب به كاكا ، تغيير عقيده داده  و در حال حاضر عاشق كاكا شده .باز كاكا بهتر از محسنه. نه ؟

حالا كه هوا بهتر شده  بهار رو مي تونم  صبحها ببرم بيرون. مي ريم تا سر كوچه يا پارك . امروز هم با دوستش نيكا توي پارك كلي بازي كردن.

باباي بهار شبها دير مياد و وقتي مياد خيلي خسته هست. اما با اين حال مثل يك پدر مهربان به فكر تربيت دخترشه. ديشب به بهار مي گفت اگر مي خواي گريه كني بايد بري كنار ديوار بايستي و گريه هاتو بكني و بعدن بياي پيش من . بهار هم همينجور بي وقفه جيغ مي زد. خلاصه صبح كه باباي بهار داشت از خونه مي رفت بيرون گفت : فكر مي كنم كه اين روش جواب داده !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:18  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره تصميم گرفتيم كه فردا بريم خانه بازي . با نيكا . اگر شما هم دوست داشتين بياين. خوشحال مي شم كه ببينمتون. البته ما دفعه اوليه كه مي ريم اونجا. ممكنه يك كمي نديد بديد باشيم . اما به هر حال همه يك روزي دفعه اولي داشتن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:57  توسط آزاده حائري  |