تبليغاتX
گل شمعدوني

گل شمعدوني

قدمو کوتاه کردم، 

دلمو بزرگ کردم،

چشمامو براق کردم،

دستامو لطیف کردم،

کودک درونمو بیدار کردم،

سلیقه بهار رو پذیرفتم و کفش و کیف ورنی قرمز با نگینهای براق رو براش خریدم. 

لباسش رو به سلیقه خودم خریدم. اما کیف و کفش به سلیقه خودش شد. من مطمئنم که کیف و کفشش هیچ وقت از یادش نمی ره و مطمئنم که بعد از عید امسال لباسش رو هیچ وقت به خاطر نمی یاره ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 9:56  توسط آزاده حائري  | 

تحت تاثیر شخصیت رمانی ایرانی هستم که تازه تموم کردم. سرم درد می کنه. جمعه ها مثل همیشه، یک روز بی خاصیت کسل کننده است. نمی دونم این جمعه ، چون یک روز تعطیله این جوریه یا چون اسمش جمعه است ! شاید اگر چهارشنبه ها تعطیل بود، اوضاع بهتر می شد. 

صدای برخورد کارد روی تخته بهم آرامش می ده. حاضرم تا فردا صبح که دیگه بهش می گن شنبه ، این حرکت رو تکرار کنم و صدای دلنشینشو با تمام وجود قورت بدم. قبلا شنیده بودم به کسانی که بیماری روانی دارن پیشنهاد می کنن که گوبلن بدوزن. یک کمی آرومشون می کنه ! چقدر دوست دارم گوبلن بدوزم یا شاید بافتنی. 

چقدر کار دارم. چقدر کار نیمه تمام دارم. چرا کارهای نیمه تمامم، تمام نمی شه ! دوست دارم تمام بشه تا من یک کار جدید شروع کنم. اما تمام نمی شه. داریم به آخر سال نزدیک می شیم. یک سال کار کردم . زحمت کشیدم. شستم . پختم . خرید کردم . جمع و جور کردم . مخالفت کردم . تایید کردم . یک سال دیگه تجربه کردم که بیشتر سکوت کنم. کاش یک کمی هم به نَفْسَم می پرداختم . کاش نفسم هم یک سال بزرگ می شد. کاش قویتر می شد. آزاده چقدر خوب گفتی. شاید آدم نباید خیلی هم قوی بشه . فکر می کنم که قوی هستم. به نظر می رسه فقط یک فکره . دوست دارم که باشم. اما بعضی وقتها دوست دارم پشت پرده قوز کنم. برم تو خودم و ساعت ها همون حال بمونم. دوست دارم که در حالت ضعف دیده بشم. بلکه پسندیده بشم ! 

ای کاش در کنار تمام چیزهایی که تو این یکسال بدست آوردم کمی هم اعتماد به نفسم بیشتر می شد. 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:31  توسط آزاده حائري  | 

ناخواسته و چقدر راحت اعتقادمو و علاقمو به بچه ام تحمیل کردم. به خودم اجازه دادم تا به جای اون تصمیم بگیرم. با اینکه می دونستم اگر سوال کنم، نظری غیر از نظر من داره اما کار خودمو کردم و خوشحال هستم از اینکه اونجا نبود تا من مجبور بشم بر خلاف میل باطنی، نظر اونو اجرا کنم. 

رفتم سوپر، سی دی عموپورنگ آورده بود. با دلیل یا بی جهت نمی دونم . اما اصلا ازش خوشم نمی یاد. فقط احساس می کنم که ازش خوشم نمی یاد. سی دی رو برداشتم . می دونستم اگر بخرم بهار خوشش میاد. اما نمی تونستم به اون سی دی پول بدم. پول دادن به اون سی دی یعنی اینکه من این آدم رو قبول دارم !!! این جوری شد که من انتخاب رو از دخترم گرفتم و به جای اون تصمیم گرفتم و سی دی رو نخریدم. من اصلا از کاری که کردم ناراحت نیستم!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:43  توسط آزاده حائري  | 

دیشب منو توی تاریکی یک خونه کوچک، غافل گیر کردن. توی ذهنم ضدو نقیض زیاد بود. قرار شب، مشکوک بود. احساس کردم که شاید شام بیرون بهانه باشه. وقتی وارد خونه شدم همه چی رو فهمیدم . اما وقتی چراغا روشن شد فهمیدم که هیچی رو نفمیده بودم. با اون چشمایی که هنوز به روشنی عادت نکرده بود، جمعتی زیادی رو دیدم. اما مغزم با چشمام هنوز همراه نبود. الهام همه رو دعوت کرده بود. برای من. از فامیل ، دوستای قدیمی، دوستای جدید. از اینکه خونه الهام یه خبری باشه جا نخوردم. ولی از اینکه اون همه آدمایی که دوستشون داشتم یه جا ، اونجا ببینم خیلی خیلی خیلی جا خوردم. جا که نه ،‌ خوشحال شدم. خیلی خیلی خوشحال شدم. کاش می تونستم احساساتم رو براتون رنگی کنم. آب بزنمشون تا خیس بخورن . اون وقت می دیدن که تا آخر عمرم می تونستم با اونها براتون نقاشی بکشم و تموم نشن. الهام بهترین دوست منه. اول فکر کردم مثل خواهر اما نه. مثل خواهر نه. چون الهام با خواهرام فرق داره. اون رفیقه، دوسته، همراهه،‌ مهربونه.من اسمی براش ندارم. همیشه ازش چیزی یاد گرفتم. از همون وقتی که خیلی جوانتر بودیم. دیشب هم با عشقش و با محبتش به من یادآوری کرد که 

همین لحظه های کوچک شاد برای یک عمر زندگی بس. 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 9:29  توسط آزاده حائري  | 

ازهمتون که به وب لاگ من سر می زنین ممنونم. کامنت های شما منو شرمنده کرد. با اینکه خیلی وقته ننوشتم باز هم به من سرزدین. واقعا ممنونم.

وقتی نمی خرید گفتم چرا نمی خری. وقتی می خرید گفتم چرا دیر می خری. وقی به موقع می خرید می گفتم چرا این رنگی خریدی. وقتی رنگ مورد علاقمو می خرید می گفتم چرا این اندازه. وقتی اندازه بود می گفتم من که از این داشتم. وقتی نداشتم می گفتم بی استفاده است. . . . یک روز, دو روز, سه روز, یک هفته, شاید هم دو هفته کنار اتاق تو پاکت زیبایش می موند .بعد یه هو یادش میافتادم. از تو پاکت در میاوردمش. نگاش می کردم.بوش میکردم. مثل یه چیز عتیقه با احتیاط بلندش می کردم و یک احساس عجیب به من می گفت که این هدیه خیلی با ارزشه. ازش مراقبت کن. براش یه جای خوب توی کمد باز می کردم و خلاصه این هدیه می شد یه هدیه خیلی با ارزش و دوست داشتنی. اما یه روز , شایدم یه شب دیگه برام هدیه نگرفت. منتظر شدم تا شاید یه خبری بشه. اما نشد. توی کیفشو گشتم. شاید قایم کرده باشه تا یه هو منو ذوق زده کنه. اما از کادو خبری نبود. دلم گرفت. اما نمی شد کاریش کرد. تقصیر خودم بود. سکوت کردم و در تاریکی اتاق گریستم. تنها کاری که بلد بودم و تنها کاری که می شد کرد ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 1:42  توسط آزاده حائري  | 

امروز برای من یک روز خاص بود و من از صبح سعی کردم که کارهای مورد علاقمو انجام بدم. 

وعده غذایی مورد علاقه من صبحانه است و من سعی کردم که یک صبحانه شاهانه برای خودم درست کنم. اگرچه فقط یک نیمرو بود اما چسبید. 

مامانم گفت تولدت مبارک. من هم گفتم مبارک تو باشه ! گفت برای من که خیلی مبارک بود. چقدر دوستش دارم.

با بچه ها رفتم خرید. من هم مثل هر زن خانه دار دیگه عاشق خرید کردنم. اگرچه خرید شیر و مرغ بود اما چسبید. 

ظهر بعد از اینکه تارا رو با هزار زحمت خوابوندم خودم هم دراز کشیدم. عاشق خواب ظهرم. اگرچه دیگه عادت خواب ظهر از سرم پریده و خوابم نبرد اما چسبید. 

شب شام مفصلی درست کردم. شامی که بهار و علی دوست داشتند. ظرف های مهمونیمو در آوردم و سر میز شمع روشن کردم. اگر چه من اصولا غذا درست کردن رو دوست ندارم و تارا زود شمع ها رو فوت کرد اما چسبید. 

نشستم جلوی تلویزیون تا با سریال های شب حال کنم اما پارازیت داشت و من هم خودم رو با فیس بوک سرگرم کردم. این یکی خیلی چسبید چون خیلی ها برام پیغام تولد مبارک گذاشته بودن و من خیلی انرژی مثبت گرفتم. 

آخر شبه. اگر چه امروز من خیلی خاص نشد اما روز خوبی بود. دلم گرفته چون باید یک سال دیگه برای این روز صبر کنم. یک سال صبر می کنیم. یک سال زندگی می کنیم البته اگر خدا بخواد. یک سال زحمت می کشیم. یک سال برای دیگران روز خاص می سازیم تا روز خاص ما برسه. 

تولدت مبارک باشه آزاده . دوستت دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:40  توسط آزاده حائري  | 

امکانات رو بزار کنار، استعداد و شانس رو هم . فرض کن موقعیت اجتماعی خانواده ، فیزیک بدنی ، نقص عضو و یا وضعیت اقتصادی هم هیچ تاثیری در تصمیم تو نداشت . اون وقت چه راهی رو انتخاب می کردی. منظورم اینه که چه کاره می شدی ؟‌

من دوست داشتم یک نویسنده بودم  و علی هم گفت که یک ورزشکار حرفه ای . تو چطور ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 8:58  توسط آزاده حائري  | 

به کودکم گفتم : شب تولدت ستاره ای برایت هدیه می آورم. 

شب تولدش، از لابه لای هوای دود آلود شهرم، ستاره ای برایش چیدم و به او هدیه دادم. ستاره اش از لای انگشتان کوچکش لغزید و به آسمان رفت. 

گفت : کاش برایم عروسکی می آوردی تا "من" به او ستاره ای هدیه می کردم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 20:22  توسط آزاده حائري  | 

"من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی : هرگز، هرگز
پاسخی سخت و درشت 
و مرا غصه این هرگز کشت" "حمید مصدق"

ـــــــــــــ

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتی كه بچه بودم هر شب دعا میكردم كه خدا یك دوچرخه به من بدهد.. بعد فهمیدم كه اینطوری فایده ندارد. پس یك دوچرخه دزدیدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن ؟ "دکتر شریعتی"

ــــــــــــ

زندگی شاید همین باشد؟ یک فریبِ ساده و کوچک. آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی. من گمانم زندگی باید همین باشد ..." "اخوان ثالث"

ـــــــــــــ

نمى دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمى خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم گرم و خموشش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند درمن سكوت مرگبارم را.. "دکتر علی شریعتی"

ــــــــــــ

قرآن من شرمنده تو ام اگر از تو آواز مرگي ساخته اند كه هروقت در كوچه هايمان آوازت بلند مي شود همه از هم مي پرسند: چه كسي مرده است؟؟؟ "?"


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 10:35  توسط آزاده حائري  | 

چقدر غمگینم. حتی درست کردن لبهای حلالی با دست هم کارساز نشد. همیشه جواب می داد اما این دفعه اون هم جواب نداد.

حتی مقصر رو هم پیدا نمی کنم. به این و اون بند کردن فایده ای نداره. هیچ کس مقصر نیست. نمی دونم چی شده و چرا. این اخما باز نمی شه. 

نمی خوام بگم من موجود عجیبی هستم. با اجازه شما خانمها ، می خوام بگم زن موجود عجیبیه. خیلی سعی می کنیم که رو پا باشیم . یکه تاز باشیم. مستقل باشیم. برابر باشیم. پس چرا بعضی وقتا این قدر احساس بدی داریم. اون قدر که فکر می کنی خدایا این اشکها از کجا می یان ؟ پس چرا بند نمی یان ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 19:22  توسط آزاده حائري  |