استخوناي لگنم خيلي درد مي كنه. يك ساعتي هم نشسته خوابيدم اما خيلي فايده اي نداشت. براي لحظه اي كه دو باره بتونم رو شكم بخوابم لحظه شماري مي كنم . چيزي نمونده ديگه . فقط سه ماه و نيم ديگه !!!
ديروز ظهر ساعت ۱۲ و نيم با بهار نشستيم و كلي ميوه خورديم. خيار و نارنگي و موز و پرتقال . بعدشم يك بشقاب پر ماكاروني و بعدشم به بهار يك شيشه پر شير دادم. ساعت شده بود ۲ و نيم. وقتي شيرش تموم شد- من كه فكر نمي كردم ديگه شيرشو بخوره- گفت : (با حالتي كه نفسش بالا نمي يومد) مامان، دلم خيلي گنده شده ! اونقدر سير شده بود كه ديگه شام هم نخورد. فكر كنم براي همين حالا بيدار شده بود و خرما مي خواست. دلش ضعف مي رفت.
آخر هفته دوتا فيلم ديديم. بالاخره با علي يه وقتي پيدا كرديم كه بشينيم و فيلمي ببينيم. خوش گذشت. وقتي همه خوابيم و خروس جنگي .
از جمعه شب كه خروس جنگي ديديم تا همين امروز ، من شش بار ديگه خروس جنگي ديدم ، البته با بهار !!!!!! خيلي از اين فيلم خوشش اومده !! ديگه از فيلم هندي و شاهرخ خان دست برداشته گير داده به رضا عطاران !!
فردا مي رم مهموني و نهار و شام پختن ندارم، دل همتون بسوزه .