تبليغاتX
گل شمعدوني

گل شمعدوني

من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

بلاخره بعد از رفت و آمد هاي بسيار بين اتاق مامان آزاده و اتاق بهار از يک سالگي تا دوسال و چهار ماهگي   رسيديم سر جاي اول. يعني همون تخت نوزاد رو سر هم کرديم و چسبونديم به تخت خودمون تا هم بهار بخوابه و هم من بتونم روي تخت بخوابم. من همه تلاشمو کردم که دخترم شبا مستقل بشه و روي تخت خودش بخوابه اما نشد. اگر چه به جواب نرسيدم اما حداقل بعدا نمي گم که کاش کرده بودم. حالا ديگه چند شبه که من راحت مي خوابم و البته به نظر مي رسه که بهار هم راحت مي خوابه. اما علي ديگه شباي آخر راحتيشه ! آخه دومي که دنيا بياد بايد بره روي زمين تا من با يکي اين ورم و يکي اون ورم روزگار سر کنم.
اين بچه بي اسم ما که همچنان بهش بچه مي گيم خيلي تکون مي خوره . مخصوصا نزديکاي صبح که من بي خواب مي شم و گشنه ديگه نمي فهمه که چي کار کنه. اونقدر وول مي زنه که مجبور مي شم برم يه چيزي بخورم تا خوابم سنگين بشه و بخوابم.

ديشب دلم مي خواست براي مامانم درد دل کنم و يک عالمه گريه. آخه اعصابم ضعيف شده. خستم. بدنم کوفتست. خودمو فراموش کردم.
هيچ کاري نمي تونم بکنم فقط همينکه مي تونم به کاراي بهار برسم خدا رو شکر مي کنم. يه غذايي بپزم و به بهار غذا بدم و بخوابونمش. با بهار دعوام شد. خيلي بد. گريه مي کرد و پشت سر هم مي گفت مامان و من هم سرمو کرده بودم زير لحاف و اون يک ريز مي گفت مامان !
اون هم بغل مامانشو مي خواست مثل من. اون چيزي که خودم دلم مي خواست داشتم از بچم دريغ مي کردم. بغلش کردم و آروم شد. هر دو با چشم گريون به خواب رفتيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:47  توسط آزاده حائري  | 

چه دختري چه چيزي،
دست مي كنه تو ديزي،
گوشتاشو در مياره،
نخوداشو جا مي ذاره!
ديزي كه گوشت نداره،
باباش خبر نداره!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:57  توسط آزاده حائري  | 

وقعي مادر بهزاد از لعيا پرسيد چه اسمي براي دخترت انتخاب كردي ، علي گفت ببينيم چه اسمي مي زاره ، هر اسمي كه گذاشت ما هم روي دخترمون مي زاريم ! ( البته كمي تم شوخي داشت)

لعيا گفت : باران و من و علي و ياسي كلي خنديديم . آخه باران اولين اسمي بود كه ما انتخاب كرده بوديم اما بابايي بهار گفته بود خوب نيست.

ديشب بابا علي داشت با بهار تمرين اسم باران رو مي كرد كه من يه دفعه گفتم : پس همون اسم بارون شد ديگه !

اين چنين شد كه اسم باران نيز به ليست رد شده ها پيوست .

"از آدرس سايتهايي كه دادين متشكرم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:52  توسط آزاده حائري  | 

اين بچه كوچك ما ، دختره و اواسط يا اواخر بهمن دنيا مي ياد. هنوز تاريخ دقيق ندارم. اين از جواب خانم شين. فكر كنم مي خواد اسم پيشنهاد بده. دستت درد نكنه شين جان.

من همه لباسهاي بهار رو نگه داشتم براي بچه دوم. حالا كه اوردمشون پايين كه بچينم توي كمد مي بينم واقعا بعضيهاشون غير قابل استفادن از بس كه قطره آهن ريخته روشون و جلوش سياه و لك شده. بايد برم يكسري لباس نو بخرم. آدم دلش نمي ياد كه اين نوزاد كوچولو خيلي هم كهنه پوش اولي باشه. اصلا نمي دونم بچه دوم چه حسي داره. نمي تونم فكر كنم كه چه جوري دو نفر رو مي شه اندازه هم و هر دو رو خيلي زياد دوست داشته باشه. تجربه كه كردم بهتون خبر مي دم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:50  توسط آزاده حائري  | 

خانم شين راست مي گه
بايد اعتراف كنم وقتي بچه دوم دنيا بياد ، من ديگه نتونم اين طرفا بيام. البته اميدوارم يك معجزه اي بشه و اين اتفاق نيافته !

ما همچنان روزي چهار بار (به طور متوسط) در شبانه روز ، خروس جنگي مي بينيم. اميدوارم قيل از اينكه حالت تهوع من دوباره اوج بگيره يك فيلم ديگه جايگزين بشه.

وقتي فهميديم كه بچه اولمون دختره ، سريعا اسمشو اعلام كرديم ، آخه از مدتها پيش منو علي اسم دخترمونو انتخاب كرده بوديم. اما اين يكي اسمي نداريم و من حالا فهميدم كه اسم انتخاب كردن چقدر كار مشكليه . فعلا كه به بچه معروفه . اين بچه تكون مي خوره ، بچه بزرگتر شده ، بچه خوبه . اميدوارم اين بچه ، هر چه زود تر يك اسمي پيدا كنه .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:57  توسط آزاده حائري  | 

بهار بيدار شد و نصفه شبي خرما خواست. من رو هم بي خواب كرد. همينجوري خوابم نمي بره حالا كه ديگه بدتر شد.
استخوناي لگنم خيلي درد مي كنه. يك ساعتي هم نشسته خوابيدم اما خيلي فايده اي نداشت. براي لحظه اي كه دو باره بتونم رو شكم بخوابم لحظه شماري مي كنم . چيزي نمونده ديگه . فقط سه ماه و نيم ديگه !!!
ديروز ظهر ساعت ۱۲ و نيم با بهار نشستيم و كلي ميوه خورديم. خيار و نارنگي و موز و پرتقال . بعدشم يك بشقاب پر ماكاروني و بعدشم به بهار يك شيشه پر شير دادم. ساعت شده بود ۲ و نيم. وقتي شيرش تموم شد- من كه فكر نمي كردم ديگه شيرشو بخوره- گفت : (با حالتي كه نفسش بالا نمي يومد) مامان، دلم خيلي گنده شده ! اونقدر سير شده بود كه ديگه شام هم نخورد. فكر كنم براي همين حالا بيدار شده بود و خرما مي خواست. دلش ضعف مي رفت.

آخر هفته دوتا فيلم ديديم. بالاخره با علي يه وقتي پيدا كرديم كه بشينيم و فيلمي ببينيم. خوش گذشت. وقتي همه خوابيم و خروس جنگي .
از جمعه شب كه خروس جنگي ديديم تا همين امروز ، من شش بار ديگه خروس جنگي ديدم ، البته با بهار !!!!!! خيلي از اين فيلم خوشش اومده !! ديگه از فيلم هندي و شاهرخ خان دست برداشته گير داده به رضا عطاران !!
فردا مي رم مهموني و نهار و شام پختن ندارم، دل همتون بسوزه .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:23  توسط آزاده حائري  | 

جالبه !

وقتي مي فهمن كه دومي تو راهه ، مي گن :

- اي واي ،
- مي خواستي ؟
- اشكالي نداره !

جالب تر اينكه وقتي به اين آدما نگاه مي كنم خودشون دوتا بچه دارن به فاصله يك سال ، يك سال و نيم ، دو سال !  و خيلي هم خوشحالند از كاري كه كردن .
اما مثل اينكه وقتي از من مي شنوند، به نظرشون كار معقولي نمي ياد. بايد بهشون ياد آوري كرد كه اونا ديگه الان پير شدن. اون وقت كه جوون بودن و حوصله داشتن ، بچه هم اوردن و همه چي به خوبي و خوشي گذشته و البته من هم هنوز جوونم .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:23  توسط آزاده حائري  | 

ديشب خواب مي ديدم .
چقدر دور بودي، نمي ديدمت ، اما مي شناختمت.
صدايت آشنا بود و بوي نفسهايت.
بادي وزيد و تو در باد گم شدي.
صدايت زدم اما صدايي نشنيدم.
به سويت دويدم اما ر فته بودي.
من تنها مانده بودم روي آن تپه بلند و وسيع.
هر چه نگاه مي كردم دشت بود و دشت . بزرگ ، خيلي بزرگ و تمام اين زمين با نور ماه روشن بود. روشن روشن.
ترسيدم.
بيدار شدم.

خواب ديده بودم. من در يك اتاق كوچك با يك نور كم چراغ خواب زير يك پتوي نازك و روي يك زمين سخت خوابيده بودم. كودك درونم  مي غلطيد و بهارم مرا با نفسهايش نوازش مي كرد. اما درونم سرد بود و پر از سرما !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:50  توسط آزاده حائري  | 

چقدر دلم گرفته ، چقدر مي ترسم. براي دخترم شايد ، يا نه ، براي خودم بيشتر .

چقدر دلم گرفته ، اما دلتنگي من كجا و دلتنگي مادري كه فرزندش كشته شد كجا .

چقدر دلم گرفته . از سياست بيزارم. از بازي سياست بيزارم. از اينكه مردم در مقابل هم بايستند بيزارم. از ريختن خون، از گريه پدر ، از ناله كودك بيزارم.

ازاينكه مي بينم هم راي من ، حاضره خون برادر من بريزه تا اون به هدفش كه فقط كشف حجابه برسه بيزارم.

اي مردم كه ديروز اعلام همبستگي كردين تا راي هاي خودتونو پس بگيرين ، اگر رأيتونو پس گرفتين و موسوي رئيس جمهور شد و گشت ارشاد و برنداشت چه مي كنين ؟ از اون روزي كه به موسوي فحش مي دين و مي گين اشتباه كرديم  فقط به بهانه گشت ارشاد، بيزارم.

از اونايي كه زود فراموش مي كنن ، بيزارم .

از اونايي كه زود مي بخشن ، بيزارم.

از قدرت و بازي قدرت بيزارم.

از اينكه فقط وقتي با خدا كار دارم صداش مي كنم  و فرياد مي زنم الله اكبر ، از خودم بيزارم .

از اونايي كه رو بازي نمي كنن ، بيزارم.

از اينكه داستان من و تو و اوني كه جون داد تاريخ مي شه بيزارم. همون تاريخي كه سوم دبيرستان توي يك كتاب قطور مي دن تا بخونيم و امتحان بديم . همون تاريخي كه  بعد از امتحان ، توي سرتاسر خيابان سعدآباد ، ريز ريز شد . همون تكه كاغذي كه دختر من و تو ، پاشو گذاشت روش و از خوشحالي تموم شدن امتحان تاريخ ، رنگ قرمز خون برادران و خواهران منو نديد.

از تاريخ شدن بيزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط آزاده حائري  | 

چقدر ظريف و شكننده بود. ناخنهايش مثل كاغذ بودند. موي سرش مثل ابريشم. پوستش مثل آب. زلال و شفاف . هنوز عمري از او نگذشته است . ناخن هايش ضخيم تر شده اند. موهايش كلفت تر و پوستش خشن تر. پاهايش ديگر به نوزادي نمي ماند. كف پاهايش بزرگ شده است و مقاوم . آنقدر قوي شده كه مي تواند بدنش را روي همين دوپا تحمل كند و از اين سو به آن سو بكشاندش . به همانجايي كه مغز ، اين فرمانده بزرگ ، فرمان مي دهد.

خوب مي بينم . زخم روي پيشانيش را و پينه زانوانش را . اما امان از آنچه نمي بينم. از آنچه حتما زخم مي شود اما من نمي فهمم. از آنچه پينه مي بندد اما ظاهر نمي شن. با آن چه كنم. اي كاش مي توانستم روحش را در آينه ببينم  تا اگر زخمي برمي دارد، ترميمش كنم. مي دانم كه روح كودكم ، چون روز اول تولدش نخواهد ماند. اما خدايا ، به من قدرتي ده تا بتوانم روحش را از هر آنچه در كمينش هست محافظت كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط آزاده حائري  |